تبليغاتX
فردا چه خواهد شد؟  

فردا چه خواهد شد؟  

دیدگاه یک جوان از موضوعات گونه گون

بند نود دقیقه ای

شاه رخ خان یکی از هنرپیشه های مشهور سینمای بالیود کشور هند برای 90 دقیقه در یکی از فرودگاه های نزدیک شهر نیویارک آمریکا بازداشت گردید.

خان گفته از اینکه نام اسلامی داشته مورد بازجویی قرار گرفته است، قبلن نیز در یکی از فرود گاه های آمریکا شاه رخ برای دو ساعت بازداشت شده و مورد بازجویی قرار گرفته است. 

او میخواست در یکی از محافل بزرگ در دانشگاه یل اشتراک نماید که در فرودگاه نزدیک شهر نیویارک متوقف شد. حکومت هند نیز از سیاست بازداشت و پوزش خواستن حکومت آمریکا انتقاد کرده و گفته است که این سیاست دیگر نمی تواند ادامه پیدا کند. 

آقای خان بعدازینکه مقامات دانشگاه با نهاد امنیت داخلی صحبت کردند از بند رها گردید و در محفل اشتراک نمود او به شوخی گفت که در فرودگاه بازداشت شده و مورد بازجویی قرار گرفته. خان به شوخی گفت

" من هر زمان که مغرور میشوم، به آمریکا سفر میکنم"

Shah Rukh Khan

+ نوشته شده در  Fri 13 Apr 2012ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

یک زن سه عاشق خود را کشت.

منبع: بی بی سی

خانم جاپانی به اتهام کشتن سه تن محکوم به مرگ گردید. 

کانیا کیجیما 37 ساله سه مرد که گفته میشود با آنها قرار عشقی گذاشته بود را از بین برده است کانیا از طریق سایت های انترنتی با این مردان آشنا شده بود و با هریک قرار عشقی گذاشته بود. 

از دارو های خواب آور و گاز کاربون مونو اوکساید برای مسموم کردن این مردان استفاده نموده و بعدن آنها را کشته است.

از همه جالب تر این است که یکی از مردان کشته شده 80 ساله است و در آخرین قرار عشقی اش از این دنیا رفته است.

بیشتر در بی بی سی بخوانید. 

بدرود. 

+ نوشته شده در  Fri 13 Apr 2012ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

روز اول نوروز هم گذشت...

روز گذشته آقای حامد کرزی، ریس جمهوری افغانستان در روز های اول سال 1390 خورشیدی بیانه ای تاریخی خود را به مردم افغانستان ایراد نمود،  باز هم ریس جمهور حرف های تکراری به آدرس های مختلف گفت و سر تکان داد، باز هم به طالبان خطاب نمود، که فکر کنم آنقدر که از این بیانه در رسانه ها گفته شده بود به همان اندازه تاریخی و یا هم اهمیت تاریخی داشته باشد.

 از لحاظ روانشناسی نیز ریس جمهور آنقدر قاطع در قبال گفته هایش به نظر نمی رسید، و به سوی خارجی ها که دقیقا در طرف چپ محل سخنرانی آقای کرزی نشسته بودند نگاه نمی کرد، بلاخره نام ها ولایات و شهرهای را برد که باید امنیت اش بعداز این توسط نیروهای افغان گرفته شود، در این میان این شهر ها ریس جمهور زمانیکه نام از شهر لشکرگاه برد، آقای گلاب منگل والی ولایت هلمند که در جمع حضور داشت خندید که خنده آقای منگل چندین معنی میتواند داشته باشد.

اول اینکه با نام گرفتن شهر لشکر گاه، والی هلمند خندید زیرا او فکر میکند که حالا که با تمام نیروهای افغانی و خارجی نتوانستیم امنیت را در ساحات روستایی این ولایت مستقر سازیم، تنها با نیروهای افغانی هیچ امکان ندارد.

شاید هم از مداخله نیروهای خارجی در این ولایت آقای منگل به ستوه آمده باشد و باشنیدن نام شهر که خودش مسولیت آنرا دارد از خوشحالی خندید و اظهار امتنان کرد.

و یا هم شاید به این فکر باشد که هیچگاه چنین چیزی امکان ندارد، زیرا بریتانیا و امریکا منافع زیادی در ولایت هلمند دارد و هیچگاهی نمی خواهد چنین نقطه استراتیژک را از دست بدهد.

از دیدگاه من، در این اواخر ریس جمهور از مدافعان اصلی خود ( جامعه بین المللی) فاصله گرفته است، و در مثلث قدرت منطقه ای گیرمانده و شاید هم با وعده های چرب و ظاهری این مثلث دل گرم است و به آدرس متحدین اش به ویژه ایالات متحده امریکا حرف های میگوید، پناه به خدا بلاخره ببینیم که چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در  Wed 23 Mar 2011ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

استاد عطا شدیدا نگران است!

در این روز ها،  شهر مزار مملو از کارمندان شهرداری این ولایت است که برای پاک سازی شهر و جاده ها گماشته شده اند، تلویزیون ملی بلخ اکثرن شهردار این ولایت را در نیمه شب ها در جاده های شهر به تصویر میکشد، تعداد نیروهای امنیتی نیز روز به روز در حال افزایش هست، حتا بررسی ها از موتر ها در داخل شهر و کمربند های ورودی خیلی دقیق شده.

والی بلخ نیز ظاهرن شاد و بشاش به نظر نمی رسد، من فکر میکنم وی از بیم اینکه نتواند امنیت میله گل سرخ را به درستی بگیرد چون اطلاعات زیادی مبنی بر نا امنی ها در روز اول نوروز در ولایت بلخ ممکن برایش مواصلت کرده باشد و این باعث میشود تا اعتبار آقای نور نزد رقبای حکومتی اش خدچه دار گردد.



+ نوشته شده در  Sat 12 Mar 2011ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

مولانا از کشتن نبود!

بعداز آب پاشی و شستوشوی جاده دوباره بر میگردد، در حالیکه تسبیح می گرداند، به چهار طرف نگاه میاندازد و با همکارانش صحبت میکند، بدون اینکه بداند با این قدم ها او فاصله طولانی را طی خواهد نمود که بر گشتنش ممکن نیست...

جنرال عبدالرحمن سیدخیلی، مشهور به "مولانای سید خیل" یکی از کادر های نظامی وطن ما بود که دو شب قبل در هنگام بازگشت به سوی منزل اش هدف حمله کننده انتحاری قرار گرفت که منجر به کشته شدن خودش و دو تن از همراهانش گردید. 

همزمان با این نیویارک تایمز گزارش را مبنی به هدف قرار دادن مقامات بلند پایه حکومتی دولت افغان منتشر ساخته است که میتواند یک رهنمایی و یا هم پیش بینی خیلی قوی به این مسله باشد.

مرگ مولانا در حقیقت به صدا در آمدن هشدار سر میزی اربابان حکومت در افغانستان بود تا خیال پلو پزی ها و خواب های هشت ساله ایشان به پایان برسد، از سوی هم یاران این فرمانده که در پست های بلند کار میکنند شدیدا از امنیت خود شان نگران شده اند.

شهادت مولانا دست آوردی بزرگ برای گروه مخالف دولت ( طالبان) تلقی می شود و از همان اوایل فکر میشد که حذف سیدخیلی راه را برای ادامه فعالیت های طالبان و گروه های تروریستی در شمالشرق باز می سازد، فعالیت های اخیر فرمانده شهید در کندز خیلی قابل غور است مانند اینکه سیدخیلی با تاکتیک های نظامی توانست ضربات پی هم بر پیکر طالبان در ولایت کندز بزند، هزار ها بوتل مشروب الکولی را به آتش کشد و در عرصه تصفیه مناطق روستایی کندز و ایجا ارتباطات با مردم موفق به در آید.

 با این همه، فرمانده سیدخیلی از کشتن نبود! او مرد واقعا با تقوا و پرهیزگار بود که دو سه بار بنده نیز افتخار ملاقات با ایشان را دارم، و به دربا خداوند استدعا می نمایم که جنت فردوس را برایشان بدهد


+ نوشته شده در  Sat 12 Mar 2011ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

تصویری از شمال شرق

 

 شمال شرق افغانستان متشکل از چهار ولایت است و این چهار ولایت را به نام قطغن نیز یاد میکنند، مردم نرم و دلیری دارد، اکثر مردم این ولایات دری زبان میباشند شاید هم قبل در مورد ولایت های شمالشرق نخوانده باشید و میشود بنویسم که شنیده اید، مگر شنیدن کی بود مانند دیدن، جریان سفر خودم است که در پایین میخوانید.

            روز سه شنبه بود که همرای همکارانم برای تهیه گزارش از ولایات تخار، کندز و تا حدی بدخشان عزم سفر بستیم از مزار ساعت 1 بعد از ظهر حرکت نمودیم، با وجود صرف نان چاشت در یکی از رستورانت های قراردادی راننده یی مان، وقت مان خوب گذشت سپس به حرکت افتادیم در جریان راه به این فکر بودم که سیاست مردان کشور در طی سال های گذشته مردم را به نحوی فروخته است ولی امروز فرهنگ فروختن به جای رسیده که موتروانان هم این ما را میفروشند.

         در شاهراه بغلان و کندز تعدد پوسته های امنیتی دیده میشد و افراد که قبلا از جمله متهمین دادگاه بودن و پولیس در تلاش آنها بود امروز به نام آفراد مسلح اربکی در پوسته های امنیتی دیده میشود در یک گفتگو کوتاه که با مردم ولایت کندز داشتیم طالبان را نسبت به اربکی های حکومتی ترجیح میدادند، زیرا هنوز هم اربکی های مسلح در ولایات بغلان و کندز به ویژه در دهکده ها به اذیت مردم میپردازند به طور نمونه میتوانم موارد لت و کوب افراد ملکی و تجاوز جنسی بالای دو خانم را در امام صاحب ولایت کندز بنگارم.

بعداز سپری کردن چهار ساعت به کندز رسیدیم ، هوا سرد بود باد تند می وزید و به قول شاعران پیام از دلبر میاورد،

شب رفت و صبح آمد، ساعت هشت بالا یک صبح بود که به سوی ولسوالی چهاردره حرکت نمودیم و در این محل میخواهم با نزدیکان قربانیان جنگ در زمان رژیم کمونستی صحبت نمایم، به محل رفتیم و مقامات محلی چهاردره به ما اجازه رفتن به دهکده های این ولسوالی را نداد مبنی بر اینکه محلات دور دست از امنیت خوبی برخوردار نبود

در شهر از شخصی که حدود 50 سال داشت نام قریه قتل عام را شنیدم، با مجرد شنیدن نام این قریه به سوی همکارانم نگاه نگاه کردم و یک همکارم با تکان شانه هایش موضوع را ساده گرفت، از کاکا پرسیدم که چرا این قریه را قتل عام میگویند؟ او با کشیدن آه سرد و نگاه به چهار اطرافش به من چنین گفت " ای قریه ره بخاطری قتل عام میگه که در سال 1363 تمام مردم ای قریه توسط کمونست ها و شوروی شهید شدن، و بدون یک دو سه دانه طفل کسی دیگه زنده نماند "

ما همه مان از شنیدن حرف های مو سپید این دهکده متاثر شدیم و کار ما نیز در همین روز خاتمه یافت و دوباره به کندز برگشتیم، ولی این خاتمه کار ما در شمال شرق نبود بل سفر دیگری را نیز پیش رو داشتیم

بلاخره رهسپار ولایت تخار شدیم ، در تخار موضوعی جالب و درد آور در عین زمان را به من گفتن ، که با شنیدن این حرف ها از چشم انسان اشک میاید، قوماندانی را نام بردن که بعداز مدت ها نامزدی با دختر بزرگ یک خانواده و به اصطلاح عام ( نامزد بازی ها) زمانیکه با خواهر کوچک نامزدش یا به اصطلاح عام (خایشنه ) روبرو میشود به پدر نامزدش (خسر) میگوید که من با دختر کوچک تو عروسی میکنم و دختر بزرگی تو به درد من نمیخورد و به زور با دختر کوچک این خانواده عروسی میکند و شنیدن این حرف برایم سنگین تمام شد.

در مجموع بیشترین خشنوت ها و نقض حقوق بشر در ولایت تخار صورت گرفته است چون زمانی میدان نبرد میان نیرو های طالبان و نیروی مخالف آن بوده و هم میدانی بز کشی برای بازی های قوماندانان محلی بوده است

بلاخره  کار های ما خاتمه یافت و به طرف شهر مزار حرکت نمودیم ، در جریان راه فکر میکردم که آیا شخصی دیگری خواهد پیدا شد  تا با آن دختر که برای ماه ها نامزد شخصی زورگیر بوده و بلاخره ترک شده و خواهرش را به عنوان اینکه بیشتر زیبا است به عوض او نکاح کرده عروسی نماید ، پاسخ ها متفاوت بود و به شهر مزار رسیدم.

تهیه و نگارش: عبدالوحید احمد

+ نوشته شده در  Tue 9 Mar 2010ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

بالای عشر جنگیدیم، بغلان

 

امروز در بغلان....

در سال روان مناطق دور افتاده بغلان به دست مخالفین دولت بوده و این مناطق توسط دو گروه مستقر یعنی طالبان و نیروهای حزب اسلامی حکمتیار اداره میشد، هر چند باشنده های محل از نفوذ مخالفان دولت خبر داده بودند ولی در اوایل حکومت توجه چندان نکرد، بلاخره موضوع نفوذ مخالفین تازه تر شد و افراد منسجم شده و بعضی دهکده های مربوط ولسوالی بغلان جدید را از تصرف دولت کشیدند، حتی که ریس جمهور افغانستان آقای کرزی نیز گفت که چرخ بال های در بغلان و کندز افراد مسلح مربوط به مخالفین دولت را انتقال میدهد.

مناطق که حاکمیت حکومت در آنجا کمرنگ بود، دو قسمت را تشکیل میداد، ساده تر بنویسم توسط دو گروه اداره و کنترول میشد که مشمول حزب اسلامی و طالبان بود، به گفته یی باشنده های محل مدت میشد میان این دو گروه اختلافات پیدا شده بود اینکه این اختلافات ناشی از چی بود پاسخ نداشت. ولی نزاع میان دو فرمانده متعلق به هر گروه را شنیده بودم.

برایم خبر جالب بود، امروز زمانیکه دوستم از بغلان با من تماس گرفت، و از نبرد میان نیروهای حزب اسلامی و طالبان خبر داد هیجانی شدم ، پرسیدم آخر به چه دلیل ، گفت تمام نزاع بالای عشر ( از حاصلات زمین داران گرفته میشود) است.

همانطوریکه همه میدانید ولسوالی بغلان جدید بیشتر کشاورزان را در خود جای داده است و زمین ها ی کشاورزی زیاد دارد، این زد و بند ها میان این دو گروه از دیر زمانی موجود بود ولی پوشیده، امروز عقده ها به اصطلاح مردم کفید ، مردم محل میگویند که در جنگ امروز 12 تن کشته شده و از زخمی ها خبری نیست ، اینکه در میان 12 تن افراد ملکی هم استند پاسخ ندارد.

خواستم این موضوع را که نسبتا درد آور و جالب است بنویسم، آخر میجنگیم برای چی؟ هدف مان بیرون شدن نیرو های خارجی نیست بل میخواهیم بالای مردم بیچاره حکومت نمایم و به بهانه های گونا گون به آنها صدمه یی وارد نمایم، شاید خانه های مردم عام در جریان جنگ امروزی ویران شده باشد چون جنگ میان دهکده یی کوچک بنام قیصر خیل و اطراف آن بوده. و شاید هم یک تعداد از باشنده های این محل بیجا شده باشند.

به عنوان کلمات اخیر میخواهم نظر شما را در مورد کفش کهنه و به ویژه این نوشته داشته باشم، اگر میخواهید برایم نظرتان را ارسال کنید پس روی لینک نظر بدهید در پایان کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  Sat 6 Mar 2010ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

پانزده روز در انتظار یک روز

 

مبارکمان باشد، حالا دیگه نوروز میرسد

نورزو میاید و یکبار دیگر سبز میشود تمام مناطق این سرزمین که در سال گذشته از خون بیگناهان سرخ شده بود و در دلم این امیداواری میرسد که در سال 1389 نه ما کسی را بکشیم و نه کسی مارا بکشد.

همیشه بعد ازینکه از دفتر فارغ میشوم عادت  ام شده تا با دوستانم قدم بزنم ،دیروز خواستم به شهر براییم و تغیرات تازه یی را نسبت به آمدن نوروز تماشا کنیم، هوا بارانی بود دانه های باران آهسته آهسته به صورتم اثابت میکرد و به قول معروف پیام از یار می آورد. دست فروشان روی جاده برای حفظ خود از باران ( تر شدن) خودشان را با پلاستیک پوشانده بودن و بدون وقفه مردم را تشویق به خریدن اجناس خود می نمودند.

من و دوستانم نیز مانند صد ها تن دیگر سری به هر دوکان میزدیم، و از هوای بارانی لذت میبردیم با چهر های نو مقابل میشدیم و بیر و بار (ازدهام) مردم نیز نسبت به روز های پیش زیاد شده بود ، در کناز این همه دوشیزه یی جوانی را دیدم که بند یا تنو چپلی اش قطع شده بود و در کنار جاده پیاده رو مصروف دوباره ساختن آن بود با دوستانم گفتم که مود و فیشن در هوای بارانی به قول مردم مزه نمیته و شاید هم این دخترک به این فکر بود که بهار آمده. و باید بوت نپوشد .

نامزدان حالت شان بد بود، و از دور شناخته میشدند با دوستانم شرط بستیم که هر که پسر داماد را بشناسد، بلاخره نیاز شد که به رسته یی ماهی فروشی رویم  یقین کنید در 5 دقیقه جاده صد متره را طی کردیم خود قضاوت حالت این رسته را نمایید.

موسیقی بلند از هنرمند های مشهور هندی و افغانی به گوشم میرسید، فکر میکردی که دیگر در این سرزمین جنگ نیست، یک آهنگ بسیار زیبا را از شاد کام شنیدم که میگوید( دو چشمانت بود تاری ربابم .. چه میخواهی از این حالی خرابم .. تو که با ما سری یاری نداری .. چرا هر نیمه شب آیی به خوابم)

بلاخره شهر ما ، از غل غله یی نوروز میرقصد، و از مهمانان تازه وارد شده پذیرایی داغ میکند ، همه آماده استند ، نیرو های امنیتی در این شب ها خواب ندارند، و در اخیر وعده نوشتن را برایتان  میکنم از روز اول نوروز

 

+ نوشته شده در  Fri 5 Mar 2010ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

تازه با سواد شدن در بلخ : " باسواد شدن مانند بینا شدن از نا بینایی است "

نگارنده: عبدالوحید "احمد"

نهاد سواد آموزی بلخ در نه سال سی و هشت  هزار نفر را از نقاط مختلف این ولایت باسواد ساخته است.

" زمانیکه سواد  نداشتم به درملتون به خاطر خریداری چای داخل میشدم و گاهی هم به نسخه داکتر را به کلنیک حیوانی میبردم تا برایم دوا بدهد."  

این گفته های رمضان 28 ساله باشنده ولایت بلخ است که پس از فراگیری کورس  سواد آموزی توانایی نوشته و خواندن را حاصل کرده است.

همانند او هزاران نفر در جریان جنگ ها از نعمت سواد بدور مانده اند و توانایی نوشته و خواندن را ندارد.

رویا خانم که بین سی تا سی و پنج سال عمر دارد و مادر سه طفل است  نیز به مشکل جواز رفتن به کورس سواد آموزی را از شوهرش کسب کرده است  و اکنون پس از سپری شدند چندین ماه توانایی خواندن و نوشتن را کسب کرده است،  میگوید که  اکنون میتواند تمام نوشته های لوحه ها و دوکان های شهر با بخواند.

 او درحالیکه ازبی نهایت خرسند بود گفت که علاقه زیادی داشته است تا خواندن و نوشته را بیاموزد : " بیخی کور بودم، نه سند مهم را میدانستم و نه هم عادی را، چند باز شوهرم بالایم قهر شد که اسناد او را خوب محافظت نکرده بودم، ولی اکنون به برکت خدا میتوانم همه نوشته ها را بخوانم . "

رویا در حالیکه آرزو دارد تا ادامه تحصیلش را در مکاتب دنبال کند ازین نگران است که آیا شوهرش به او اجازه رفتن به مکتب را خواهد داد یا خیر، ولی او امید داد که همانگونه که شوهرش اجازه رفتن به کورس سواد آموزی را داده است او را خواهد گذاشت تا ادامه تحصیلاتش را نیز دنبال کند .

رویا تفاوت های حال و سابق خود را چنین بیان کرد : " قسم میخورم که بی سوادی مانند نا بینایی است،  هرقدر با حروف درشت نوشته شده میبود مه مانند کور بودم و حالی قسمی هستم که گویی از کور بینا شده ام . "

همانند رویا و رمضان شماری زیادی در فرصت مساعد شده از دولت افغانستان توانسته اند شامل کورس های سواد آموزی شده و کسب تعلیم نمایند .

 در ولایت بلخ فعالیت های کورس سواد آموزی از سال 2001 میلادی آغاز شده است. این نهاد دولتی ازسوی موسسسات مختلف کمک کننده افغانستان تمویل میشود، تا به صورت درست برای تعداد نیاز مندان زمینه اموزش را فراهم نمایند .

عبدالستار مرزا مدیر سواد آموزی ولایت بلخ گفت که این اداره از سال 2001 میلادی تا این دم سی و هشت هزار نفر را با سواد ساخته و به سویه های مختلف به مکاتب معرفی کرده است. 

آقای مرزا گفت : " کساینکه از کورس سواد اموزی ما فارغ شدند حالی قادر به فراگیری تحصیلاتشان در مکاتب هستند و ما به سویه های مختلف آنها را به مکاتب معرفی میکنیم."

همچنان بر اساس گفته های مدیر سواد آموزی ولایت بلخ در سال روان آنها هشت هزار فارغ خواهند داد که در مکاتب ولایت بلخ شامل خواهند شد.

مدیر سواد آموزی ولایت بلخ گفت که پروسه سواد آموزی در چهارده ولسوالی ولایت بلخ جریان دارد که علاقمندی مردم نسبت به این پروسه بی نهایت زیاد است " : مردم زیاد مراجعه میکنند تا در کورس های ما جذب شوند و ما نیز تلاش داریم تا امکانات خود را وسعت داده و سال به سال به تعداد شاگردان خود بی افزایم ."

لازم به یاد آوری است که موسسه سواد آموزی ولایت بلخ در زمان حاضر صد ها استاد دارد که شماری زیادی از آنها به شکل افتخاری به این وظیفه رو آوردند.

+ نوشته شده در  Wed 3 Mar 2010ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  | 

ناتوانی

راز این دل به کسی جز تو بیان نتوان کرد

سوز دل گریه شب ورد زبان نتوان کرد

در  راه  عشق  گذار  پا  بنه  جان  به  کف 

که در این عرصه غم سود و زیان نتوان کرد 

عشق و معشوق می جمله به یکجا غلط اند 

زان که یک لحظه دو سه کار جهان نتوان کرد

چشم پر اشک و دل زار و فغانم خوب است

دست تقدیر و قضاست چون و چنان نتوان کرد

شاید  از  روز  ازل    از   فلک  آمد    اشکم

از   ازل   آمده   را   قبضه  برآن نتوان   کرد

غرق   در   خون  شدم  تاکه  بدید  دیده ترا 

کار  یک  چشم  تو صد  تیرو  کمان نتوان کرد

آه  که  از  زندگی  خستم  کجای  ای  مرگ

که  دیگر  حمل چنین بار گران نتوان کرد

"احمد"

+ نوشته شده در  Mon 25 Jan 2010ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط عبدالوحید "احمد"  |